یسنایسنا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

یسنا ، نفس مامان و بابا

عمل چشم قشنگت

دختر شجاع من: یسنا گلی دخترک من چشم سمت چپ شما یه مشکل خیلی کوچولو داشت که نیاز داشت جراحی بشه یدونه عضله چشم سمت چپت ضعیف بود (به قول دکترت میگفت از سرماخوردگی هم ساده تره) مامان جون بماند که به من و بابا تو این دوماه چی گذشت تا تصمیم قطعی رو بگیریم و بریم برای عمل چشم قشنگت یسنا جون ما یک شنبه ۲۳ خرداد ساعت ۶ صبح از خونه زدیم بیرون و ۶:۳۰رسیدیم بیمارستان رازی شما ساعت ۸ باید میرفتی برای بستری ، به خاطر همین که دلت شور نزنه ، رفتیم پارک اب و اتش، اونجا حسابی چرخیدی و بازی کردی بمیرم برات تشنت هم شده بود ولی نمی تونستم بهت اب بدم، اون قدر بازی کردی تا وقتی اومدیم پذیرش بشیم و نوبت عملت بشه یک ساعتی روی پای بابا خوابیدی بعدش رفتی...
9 مرداد 1400

جشن الفبا

دختر زیبای من: یسنا بلاخره کلاس اول تموم شدددد هیچ وقت فکر نمیکردم کلاس اول تو این جوری برگزار بشه، ولی خوب اشکال نداره اینده قابل پیش بینی نیست، سال خیلی سختی بود، تو کلاس اولی بود و به اموزش زیادی احتیاج داشتی و خواهرت ثنا خیلی کوچولو بود و وروجکی به تمام معنی خداروشکر به خوبی و با موفقیت گذشت ان شالله همیشه موفق و شاد و خوشبخت باشی عشق من ️ ️ ️ اینم چند تا عکس از جشن الفبات ...
9 مرداد 1400

عکس های قشنگت

عشق مادر: یسنا خانوم یه روز خونه ی مامامی بودیم و همسایه ی پایینیشون، فاطمه جون از شما چندتا عکس گرفت که نقاشیت رو بکشی عکسای قشنگت رو اینجا میزارم برات به یادگار بمونه ...
9 مرداد 1400

رفتن به کلاس اول

کلاس اولی شدنت مبارک عزیز قلبم یسنا خانم،نفس مامان:امروز ۱۵شهرویور روز تولدت، سال تحصیلی شروع شد،پس هم تولدت مبارک ،هم مدرسه رفتنت مبارک امسال همه چیز با سالهای قبل خیلی فرق داره،متاسفانه بخاطر کرونا مدارس غیر حضوری برگزار میشه و آنلاین،خوب قطعی خیلی شرایط تو خونه برای ما سخته با وجود ثنا کوچولو ولی بازم توکلمون به خداست،انشاءالله کمکمون میکنه عکس برای اولین روز مدرسه که روز معرفی با خانومتون هستش و مامانی هم اومده تا شما رو بدرقه کنه موفق باشی دختررررررم Photo from Mina ...
21 آذر 1399

سفرنامه شمال4

دختر گلم :یسنا ناناز بابا جون یه جای خوب در تاریخ 14 تا 17 مرداد توی بابلسر گرفت تا بریم و یه هوایی عوض کنیم خداروشکر هوا عالی بود و حسابی کیف کردیم ،همسفرای عزیزمون هم مامانی جون و دایی جون بودن این جا آماده شدیم تا راه بیافتیم و شما دوتا دختر حسابی سرحالید امامزاده هاشم وایسادیم تا صبحانه بخوریم اینم از عکسای قشنگت ،مادر فدات بشه خانومم قربونت برم که این قدر عاشق سیر ترشی هستی انشالله همیشه دلت شاد و لبت خندون باشه...
8 شهريور 1398